از چه؟!
در هوای سکوت و ترس...
از که؟!
من گم شده ام در این هیاهویِ بی ... اتمام...
من گم شده ام در این وحشتِ بی ... اتمام...
گم کرده ام خودم را
و...
تو را...
کجا؟
کِی؟
نمیدانم...
به چه هنگامه ای خواهمت یافت...
دلهره ای سخت فریبنده،
دلم را در یک تپش سیاه،
محبوس کرده...
دلهره از هیچ جا،
ترس از هیچ وقت،
و شاید هم از...
هیچ کس...
و باز،
تنهایی...
- جز صدای کولر و اگه دقیق تر شی 2 شایدم 3 تا جیرجیرک صدایی نمی شنوی ، از نیمه شب گذشتم دارم به صبح می رسم...
- دوباره همون آهنگای همیشگیه ام پی فورم میشه همدمه خواب ...
از جنس همان دروغ های همیشگی...
رفتم زیر پتو و تاصب گریه کردم ، صب اونقدر پلکام پف کرده بود که کلاس تکنیک پالسم که سه تا غیبت داشتم پرید...
بخشیدمش بخاطر خودم...
....
نم نمک باران می بارید و من خیستر می شدم ... کاش چترم را آورده بودم...
....
بد بود ، امیدی به قبولی ندارم با این حال...
...دروغ...
...دروغ...
شهر پر از گندآب و تعفن دروغ...
مادران به دروغ مادری می کنند و
پدران به دروغ پدری و
فرزندان نیز به دروغ ...
شاید خدا نیز...
سر به بیابان خواهم نهاد...
سال نو همگی مبارک...!
گویی از اکترین هوای کوهستان ،
لبالب،
قدهی در کشیده ام!
در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز ،
رقصی می کنم...!
دیوانه!به تماشای من بیا!
اینو آقا روباهه به شهریار کوچولو میگه!
گه گداری که دلم برا خیلی چیزا تنگ میشه،میشینم مثل بچه ها،شروع می کنم به خوندنش...
....................................................................
سیاه سیاهم، با زرد هماهنگم کن استاد. . گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند.
………………………………………..............
گز میکنم خیابان ها چشم بسته از بر را ، میان مردمی که حدوداً میخرند و حدوداً میفروشند، در بازار و بورس چشم ها و پیشانی ها . . و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد.
............................................................
زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم.. دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم.. قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم.. عشق را دوست دارم ولی از زن ها میترسم.. کودکان را دوست دارم ولی از آیینه میترسم..سلام را دوست دارم ولی از زبان میترسم. . من میترسم پس هستم اینچنین میگذرد روز و روزگار من. . من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم.
..............................................................
برای اعتراف به کلیسا میروم.. رو در روی علفهای روئیده بر دیوار کهنه می ایستم و همه ی گنهاهن خود را یکجا اعتراف میکنم.. بخشیده خواهند شد به یقین . . علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند.
"حسین پناهی"
برگرفته از:http://www.raheparsi.blogfa.com/