تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال
حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…
(فریدون مشیری)
صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي
از در تنگ قفس
چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد
پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و
او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد
مرغكان را يك به يك مي كشت و
در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد
صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد
***
بسته بالان قفس
بي خيال
بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند
تا برون آرند چشم يكدگر را
بر سر هم خيز بر مي داشتند
***
گفتم: اي بيچاره انسان!
حال اينان حال توست!
چنگ بيداد اجل، در پشت در،
دنبال توست
پشت اين در، داس خونين، دست اوست
تا گريبان تو را آرد به چنگ
دست خون آلود او در جست و جوست
بر سر يك لقمه
يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ
اين چنين دشمن چرايي؟
مي تواني بود دوست
" فریدون مشیری"
من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو بمن گفتي
- هرگز، هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا اين غصه اين
هرگز
كشت .
15/11/47
"حمید مصدق"
اما با تپش ننگ آمیز قلب هاشان چه کنم...!
یه شب مهتاب ماه میاد
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا
اونجا که شبا ، پشتِ بیشه ها
یه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو می ذاره ، تو آبِ چشمه
شونه می کنه ، موی پریشون
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، تهِ اون دره...........
" شاملو"
عجب آرامشی دارد این شهر...!
............................................................!
و لب به دندان گرفتند،
اما بی گمان هنوز می تپد...
این قلب کوچک من...!
شب ست.
شبي آرام و باران خورده و تاريك.
كنار شهر بي غم, خفته غمگين كلبه اي مهجور.
فغان هاي سگي ولگرد مي آيد بگوش از دور,
بكرداري كه گوئي مي شود نزديك.
درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هائي زرد,
زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه.
دود بر چهرة او گاه لبخندي,
كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي.
نشسته شوهرش بيدار, مي گويد بخود در ساكت پر درد:
ـ «گذشت امروز؛ فردا را چه بايد كرد؟»
.... "اخوان"
هرگزنخواب کورش
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد